سيد علي سيد علي ، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

سيد علي عشق مامان و بابايي

حامي مظلوم

به مناسبت رفتن خاله سهيلا اينا به ايتاليا چند وقت مهموني ودورهم جمع شدنا رونق گرفته.جمعه دو هفته قبل هم ماما وبابا همه رو دعوت كرده بودن.آخر شب كه مهمونا رفته بودن و خودمونا بوديم اميرعلي و حسن داشتن بازي مي كردن كه حسن سوار امير علي شد.بنده خدا اميرعلي گريش گرفته بود ولي هيچي نمي گفت ،به جاش اين وسط سيد علي عصباني شده بود و حسن رو دعواكرد و يه اسباب بازي كه دستش بودوپرت كرد طرف حسن . خدا اين حامي مظلوم رو حفظ كنه.  الهي آمين
29 بهمن 1390

انتظار

ديروز عصر رفتم خونه وزنگ زدم مامان عذزي و زينب بيان خونمون و شماعلي كوچولورو هم كه پيششون بودين با خودشون بيارن.كه مادر گفت هادي عليرو برده بگردونه و احتمالاً پايين تو لابي هستن و ما موقع اومدن علي رو مي ياريم.خلاصه يه ساعت بعد مادر و زينب اومدن و ديدم سما باهاشون نيستي و وقتي پرسيدم مادر گفت فكر كردم هادي علي رو اورده پيش شما. ماماني باورت ميشه داشتم سكته ميكردم يه لحظه گفتم نكنه عموت تو رو سوار ماشين كرده و برده بگردونه داشتم مي مردم هزارتا فكر ناجور اومد سراغم.زنگ زدم شركت باباييت بره دنبالت كه طبق معمول تو جلسه بود.هيچي ديگه خودم لباس پوشيدم و افتادم تو ونك پارك دنبالت گشتن و بعد از گشتن تو اين مغازه و اون مغازه بالاخره شمارو بغل عموت ...
24 بهمن 1390

مامان چی

سيد علي من تقريبا يه هفته اي ميشه كه كلمه چي رو ياد گرفته.عزيزدلم با تلفن كه صحبت ميكنه ميگه للام چي؟ قربون چي گفتنش برم. يا مدام صدام ميكنه و مي گه:ماما  ماما وقتي بهش مي گم بله ميگه چي؟ من و بابايي عاشقتيم علي
24 بهمن 1390

سوسك

ديروز صبح داشتيم آماده مي شديم بريم سركار كه يكهو يه سوسك نمي دونم از كجا اومد تو راهرو .منم شجاع اومدم با دمپايي بكشمش ،سوسكه دور علي مي چرخيد.من بدو سوسكه بدو،علي نازمم كه اولين بار بود سوسك مي ديد بدون هيچ ترسي سرجاش وايستاده بود و بدو بدوي ما رو نگاه مي كرد.
12 بهمن 1390

تصميم كبري

بالاخره من و بابايي تصميم گرفتيم علي كوچولو رو با خودمون براي حج نبريم ،هرچي فكر كرديم ديدم عقلمون بر احساس ارجحيت داره،مطمئنم خود علي هم اديت مي شد.آخه اون بنده خدا كه چيزي متوجه نمي شه .انشاءالله سالهاي بعد كه بزرگتر شد سه تايي مي بريمش،اگه خدا كمك كنه با موندن اينجا زياد اذيت نميشه چون به مامانبزرگش عادت داره (هميشه از صبح تا6عصر با مامان جونشه). خلاصه كه سخت بود ولي هم براي خودش هم براي خودمون بهتر بود كه بمونه.از اونجا هم كه تك نوه است عشق مامان بزرگ و بابا بزرگشه وبه جرات مي تونم بگم از دو تا پسرشون علي رو بيشتر دوست دارن.  
8 بهمن 1390