سيد علي سيد علي ، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

سيد علي عشق مامان و بابايي

علي با شخصيت

پريشب داشتم نماز ميخوندم ،علي هي ميرفت ميومد چادرمو ميكشيد،دالي بازي ميكرد و همش هم مثل بچه هاي شيطوني كه ميخندن و دو سه تا دندون دارن خلاصه بعد از نماز برگشتم جدي بهش گفتم ديگه اينكارو نكن ،چشمتون روز بد نبينه عزيزم همچين با بالا پائين كردن دستاش با هم صحبت كرد(دعوام كرد) همينطوري5دقيقه دعوام كرد و بعد رفت پشتشو كرد بهم و با اسباب بازياش بازي كرد.فداش بشم .
13 دی 1390

جهش يك هفته اي سيد علي

پنج شنبه خونه مامااينا بوديم و همه از رشد و تغييرات يه هفته اي سيد علي به وجد آمده بودن،عزيز دلم هركي از در مي يومد خودش به تنهايي راه ميرفت به سمتش و ميگفت للام يعني سلام و دستشو به سمتش دراز مي كرد و  مي گفت لالا يعني ياالله(ياللاه) ،فداش بشم ديگه مرد شده و رشد و تغييراتش چشمگير. خاله ستودش متعجب يود و مي گفت يه هفته اي چقدر بزرگ شده. بلاخره بعد قرني يادم موند و براش از ترمه جوراب استوپ دار گرفتم .يه مطلبي داشتم مي خوندم يه جمله خيلي قشنگي داشت: من از دنياي بي كودك مي ترسم
10 دی 1390

علي كوچولو

باباي علي  اونقدر سرش تو شركت شلوغه كه بيست بار چاييش سرد ميشه و يادش ميره بخوره برا پسري وقت گذاشته و رفته شعر علي كوچولو رو دانلود كرده و ريخته توگوشيش و برا علي ميذاره،در ضمن بابايي برا اينكه بتونه كامل شعررو بخونه متنش رو هم دانلود كرده. خدا پسري رو برا بابايي و بابايي رو براي پسري نگه داره،البته صد در صددر كنار من.
6 دی 1390

خاطرات علي تو بلگفا

یکسری از نوشته های وبلاگ علی تو بلاکفارو اینجا کپی می کنم تا بشه خاطره برای علی جانم،احتمالاً دیگه اونجا پست نذارم و دیگه وبلاگ اصلی علی اینه مهمونی دیشب خونه خاله ستوده اینا شام دعوت بودیم همه خانواده بودن   مهمونی به مناسبت اومدن آزی بود.منم ساعت ۷ رفتم کمک ستوده. مهمونا ساعت ۱۰ اومدن. خیلی خوش گذشت البته من خیلی خسته بودم .محمد رضا و حسن کلی ورجه وورجه وبازی کردن  علی عزیزم هم نشسته بود و نگاهشون می کرد تپلم دوست داشت باهاشون بازی کنه ولی نمی تونست آخه هنوز یه نی نیه. انشاءالله سال دیگه پسل منم میتونه باهاشون بازی کنه. راستی دیش علی یه کاسه پر سوپ خورد. +  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1...
5 دی 1390

كوتاه كردن موهاي علي

موهاي علي فرن و وقتي بلند مي شه شبيه دخترا مي شه و غريبه ها فكر مي كنن دختره،هفته پيش مامان عذري علي كه ديده بود موهاي علي خيلي مياد جلوي چشاس موهاشو تو خواب كوتاه كرده بود.پسر مامان مو كوتاهش هم قشنگه
5 دی 1390

داب يعني دالي

نه به اينكه بعضي موقع تنبليم ميشه و حسش نيست هر صد سال يكبار چيزي نمي نويسم نه به الان كه افتادم رو مود نوشتن. يه چند وقتي جيگر مامان و قلب بابا كلمه دالي رو ياد گرفته البته ميگه داب يعني دالي،فداش بشم هرجا ميريم تو مغازه ،فروشگاه و... مي خواد با آدما بازي كنه و داب داب راه ميندازه،عسلم انقدر خوشرو و مهربونه كه همه غريبه ها دوستش دارن و و سريع با هم ارتباط برقرا مي كنه. پريشب تو داروخانه منتظر بودم يه خانمه نشسته بود به علي گفته سلام خوشگله،علي هم در جواب گفت للام يعني سلام.  
5 دی 1390

اسكن تمام مدارك علي

جمعه از صبح تا عصر درگير اسكن كردن عكساي آتليه علي،عكساي عروسي خودم وبابايي علي،عكساي ني ني گولويي هاي من و بابايي و جاي شيرين تر هم ،عكساي سونوي علي يعني از از هفته هشتمش تا هفته قبل از به دنيا اومدنش.عكس سه بعديش هم كه تقريباً چهرش توش مشخصه هم اسكن كردم خيلي جالب شده.آزمايشاي زرديش و...رو هم اسكن كردم تا وقتي بزرگ شد ببينه چقدر دوستش داشتيم(داريم و خواهيم داشت) علي بركت خونه ماست
5 دی 1390

دكتر حفيظي

يه چند روزي مي شد كه علي سرفه مي كرد و بنا به دستور بزرگان خانواده(بابابزرگاش،كه خيلي رو علي حساسن)تصميم گرفتيم ببريمش دكتر،و چه دكتر بهتر از دكتر حفيظي كه به خواست خدا دستش خوبه(آخه مانزديك 8تا متخصصو فوق تخصص اطفال علي رو برديم و هيچكدوم مثل دكتر حفيظي مسلط نبودن) خلاصه كه ما ساعت6اونجا بوديم ولي از بس شلوغ بود ساعت8.30 موفق شديم بريم داخل.عليرغم شلوغي دكتر نهايت دقت و وقت لازم رو براي مريضاش مي ذاره.خلاصه كه ازش خواستيم پرونده براي علي تشكيل بده تا رشدش زير نظر دكتر باشه.يه برنامه غذايي مفصل هم نوشت كه براي علي اجرا كنيم كه مهمترينش اين بود كه علي تپلو ديگه فقط يه وعده صبح و يه وعده شب اجازه خوردن شير خشك رو دارن.هر روز هم بايد يه عد...
5 دی 1390

تمرين راه رفتن

علي مامان جديداً خودش علاقه مند به راه رفتن شده و با خودش تمرين مي كنه.امروز كفشاشو پاش كردم  اوردمش سر كار تا مامان بزرگ خوبش بره جايي(آخه همه زحمتاي علي با مامان بزرگ مهربونشه و اونه كه از علي مراقبت مي كنه،خدا حفظش كنه)،خلاصه كه با خودم آوردمش اينجا  ولي گل پسرم اونقد سروصدا به همراه تمرين آواز كرد كه مدير عامل شركت دستور دادن كه بيرونش كنيم ،منم مجبور شدم بدم عموييش تا با خودش ببردش. راستي گل پسر باهوشم گوشي تلفنو مي گيره دستش و مي گه الو سلام(يه 10 روزي ميشه كه ياد گرفته)  
5 دی 1390